![]() |
![]() |
|
| اسفستان دا اولان قایدا و سوزلر |
|
سلام
بابا من هنوز زنده ام |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 12:31 توسط علی جستان |
|
|
بی علی در جسم هستی روح نیست کشتی شهـــر نبــی را نـــوح نیست بی علــی قـــرآن کتاب بی بهـاست چون علی آیات حــق را محتواست بی علـی اصل عبــادت باطل است بی علی هر کس بمیرد جاهل است روز مرد مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 12:46 توسط علی جستان |
|
|
امیر قلعه نوئی مربی موفق لیگ برتر و سابق تیمهای استقلال و سپاهان با تراکتورسازی تبریز قرار داد بست. به امید موفقیت تراختور سازان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 12:29 توسط علی جستان |
|
|
مادرم يك چشم نداشت. در كودكي براثر حادثه يك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براي من آنقدر قيافه مامان عادي شده بود كه در نقاشيهايم هم متوجه نقص عضو او نميشدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي ميكردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه ميكردند و پدر و مادرها كه سعي ميكردند سوال بچه خود را به نحوي كه مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه اين موضوع ميشدم و گهگاه يادم ميافتاد كه مامان يك چشم ندارد. يك روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يكدفعه گريه كرد. مامان او را نوازش كرد و علت گريهاش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي كرد و سعي كرد جلوي گريهاش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: فردا ميرود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت ميكند. برادرم اشكهايش را پاك كرد و دويد سمت كوچه تا با دوستانش بازي كند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه كردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.
موضوع نقاشي كشيدن چهره اعضاي خانواده بود. برادرم مامان را درحاليكه دست من و برادرم را دردست داشت، كشيده بود. او يك چشم مامان را نكشيده بود و آن را به صورت يك گودال سياه نقاشي كرده بود. معلم نقاشي دور چشم مامان با خودكار قرمز يك دايره بزرگ كشيده بود و زير آن نمره 10 داده بود و نوشته بود كه پسرم دقت كن هر آدمي دو چشم دارد. با ديدن نقاشي اشكهايم سرازير شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را كه داشت پياز سرخ مي كرد، از پشت بغل كردم. او مرا نوازش كرد. گفتم: مامان پس چرا من هميشه در نقاشيهايم شما را كامل نقاشي ميكنم. گفتم: از داداش بدم ميآيد و گريه كردم. مامان روي زمين زانو زد و به من نگاه كرد اشكهايم را پاك كرد و گفت عزيزم گريه نكن تو نبايستي از برادرت ناراحت بشوي او يك پسر است. پسرها واقع بينتر از دخترها هستند؛ آنها همه چيز را آنطور كه هست ميبينند ولي دخترها آنطوركه دوست دارند باشد، ميبينند. بعد مرا بوسيد و گفت: بهتر است تو هم ياد بگيري كه ديگر نقاشيهايت را درست بكشي. فرداي آن روز مامان و من رفتيم به مدرسه برادرم. زنگ تفريح بود. مامان رفت اتاق مدير. خانم مدير پس از احوالپرسي با مامان علت آمدنش را جويا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشي كلاس اول الف را ببينم. خانم مدير پرسيد: مشكلي پيش آمده؟ مامان گفت: نه همينطوري. همه معلمهاي پسرم را ميشناسم جز معلم نقاشي؛ آمدم كه ايشان را هم ملاقات كنم. خانم مدير مامان را بردند داخل اتاقي كه معلمها نشسته بودند. خانم مدير اشاره كرد به خانم جوان و زيبايي و گفت: ايشان معلم نقاشي پسرتان هستند. به معلم نقاشي هم گفت: ايشان مادر دانش آموز ج-ا كلاس اول الف هستند. مامان دستش را به سوي خانم نقاشي دراز كرد. معلم نقاشي كه هنگام واردشدن ما درحال نوشيدن چاي بود، بلند شد و سرفهاي كرد و با مامان دست داد. لحظاتي مامان و خانم نقاشي به يكديگر نگاه كردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسيار خوشوقتم. معلم نقاشي گفت: من هم همينطور خانم. مامان با بقيه معلمهايي كه ميشناخت هم احوالپرسي كرد و از اينكه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهي و از همه خداحافظي كرد و خارج شديم. معلم نقاشي دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحاليكه صدايش مي لرزيد گفت: خانم من نميدانستم... مامان حرفش را قطع كرد و گفت: خواهش ميكنم خانم بفرماييد چايتان سرد مي شود. معلم نقاشي يك قدم نزديكتر آمد و خواست چيزي بگويد كه مامان گفت: فكر ميكنم نمره 10 براي واقعبيني يك كودك خيلي كم است. اينطور نيست؟ معلم نقاشي گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشي بازهم دستش را دراز كرد و اين بار با دودست دستهاي مامان را فشار داد. مامان از خانم مدير هم خداحافظي كرد. آن روز عصر برادرم خندان درحاليكه داخل راهروي خانه ليلي ميكرد، آمد و تا مامان را ديد دفتر نقاشي را بازكرد و نمرهاش را نشان داد. معلم نقاشي روي نمره قبلي خط كشيده بود و نمره 20 جايش نوشته بود. داداش خيلي خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فكر كنم ديروز اشتباه كردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندي زد و او را بوسيد و گفت: بله نقاشي پسر من عاليه! و طوري كه داداش متوجه نشود به من چشمك زد و گفت: مگه نه؟ من هم گفتم: آره خيلي خوب كشيده، اما صدايم لرزيد و نتوانستم جلوي گريهام را بگيرم. داداش گفت: چرا گريه ميكني؟ گفتم آخه من يه دخترم!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 13:26 توسط علی جستان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 21:54 توسط علی جستان |
|
|
در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان
نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: - قیمت جهنم چقدره؟ کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت : 3سكه مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: -
ای مردم! من
تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم. اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 23:11 توسط علی جستان |
|
|
81 درصد آمریکایی ها و 51 درصد بریتانیایی ها به وجود بهشت اعتقاد دارند. اما سوالی که اینجا مطرح است این است که بهشت چه شکلی است. در طول تاریخ بیشتر کسانی که به بهشت اعتقاد داشته اند آن را غیر قابل توصیف خوانده اند! از نظر نگارنده شکل بهشت در طول تاریخ متغییر بوده است. "تو بگو بهشت چه شکلی است تا من بگویم در زندگی چه چیزی کم داری". هر قومی بهشت را مطابق ایده ال های خود می بیند . نویسندگان قرآن و انجیل در مناطق خشک و کم باران زندگی کرده اند بنابراین بهشت آنان مملو از رودخانه های جاری است و در آنجا همیشه بهار است. بهشت مردمان آفریقا (که همیشه در بند و بردگی هستند) سرزمین آزادی است که در آن همه با هم برابرند. مسلمانانی که دست به عملیات های انتحاری می زنند در جوامعی بزرگ شده اند که از لحاظ جنسی همیشه در مضیقه بوده اند بنابراین در بهشت 72 حوری انتظار آنان را می کشد. در کتیبه به جای مانده از بابل آمده است که یکی از اساطیردر جستجوی زندگی ابدی بود ندایی آمد که به دنبال چه هستی
بهشت همینجاست از زندگی ات لذت ببر. فرزندانت را دوست به دار، همسرت را در آغوش بگیر و از بودن با او لذت ببر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 23:18 توسط علی جستان |
|
|
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه
ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک عده ايروني تويبهشت داريم که فکر
ميکنن اومدن خونه باباشون! به جاي رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارک دار و آنچناني
ميخوان! بجاي پابرهنه راه رفتن کفش نايک و آديداس درخواست ميکنن. هيچ کدومشون از
بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' يا 'ب ام و' يا 'تويوتا لکسوز' جائي
نميرن! اون بوق و کرناي من هم گم شده... يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت
ديگه ازش خبري نشد!
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايراني برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپري مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالي کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهاي ايروني از غلمانها مهريه و نفقه ميخوان. بعضي از اونها هم رفتن تو کار آرايش بقيه و کاسبي راه انداختن: موهاشون رو هزار و يک رنگ ميکنن، تتو ميکنن، ناخن ميکارن و از اين جور قرتي بازيها هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابي
ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايروني هم بند کردن به حوري ها که الا
و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاريم، ساکشن کنيم و از اين کلک ها . .
.
جبرئيل ميگه: آقا مثل اينکه خيلي سرت شلوغه؟ شيطان آهي ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه
سوري بود و آتيش بازي!... حالا هم که... اي داد!!! آقا نکن! بهت ميگم
نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش
کولر گازي نصب کنن... يک عده شون بازار سياه مواد سوختي بخصوص بنزين راه
انداختن. چند تا پزشک ايروني در جهنم بيمارستان سوانح سوختگي باز کردن و براش
تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه. چندتاشون دفتر ويزاي مهاجرت به بهشت باز کردن و
ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلي يکطرفه بهشت هم ميفروشن. يک سري شون وکيل شدن و
تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر براي جهنمي ها تقاضاي تجديد نظر بدن. چند
تاشون که روي زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فني داشته که اونا افتادن تو
جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه. چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهاي کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن. هر روز هزاران ايروني زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشاني و
اورژانس جهنم رو ميخوان. الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم. ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايروني دارن کوپون جعلي کولر گازي و يخچال ميفروشن... برم يه چماقي بچرخونم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 21:33 توسط علی جستان |
|
|
هیچوقت زود قضاوت نکن
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هردوپایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و 5 بچه دارد وسالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی ... وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم اینهمه گرفتاری دارید ... وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:3 توسط علی جستان |
|
|
با یه قامت شکسته ، با نگاهی مات و خسته سرش و برده تو شونش ، یه نفر تنها و خسته توی تنهائیش یه درده ، جای پای قلبی سرده گل سرخی بــــوده اما ، دیگه پژمرده و زرده فارغ از دیروز و فرداش ، غرقه تو دریای درداش حسرتش یه عشق نابه ، که وفا کنه به عهداش |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 14:4 توسط علی جستان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
گوزل کندیم : جانیم اسفستان
|
|
RSS
|